تبليغاتX
بریم جلو بوق بزنیم
از هر دري سخني

فيلم‌هاي«پستچي سه بار در نمي زند» ساخته حسن فتحي و «شبانه روز» ساخته مشترک کيوان علي محمدي و اميد بنکدار، به عبارتي و در کنار هم، هفت فيلم اند در دو فيلم!

اگر چه «موجز گويي» و «اختصار» يکي از مشخصه هاي مهم در هنر است، اما اين مشخصه در هنر سينما، کمتر به کار مي آيد، از آن جا که در سينما لازم است تا چيزي به نام «منطق روايي» و «شخصيت پردازي درست» ديده شود.
«پستچي سه بار در نمي زند» به نويسندگي و کارگرداني هنرمندي مانند حسن فتحي که مجموعه هاي تلويزيوني کم نظيري مانند شب دهم، مدار صفر درجه و ميوه ممنوعه در کارنامه اش مي درخشد، فيلمي در خور تامل جلوه مي کرد که متاسفانه نتوانست انتظارات را به ويژه در «فرم» برآورده کند. «پستچي سه بار در نمي زند» فيلمي شلوغ و به نوعي اعصاب خردکن! است چراکه بيننده مجبور است 115 دقيقه بنشيند و انبوهي از ديالوگ هاي البته استثنايي حسن فتحي را بشنود، بدون اين که فرصت حتي تنفسي داشته باشد! اين فيلم را مي توان فيلمي تاريخي، فلسفي، ادبي، معمايي و حتي جنايي دانست و به قول خود فتحي، اصلا  در «ژانر وحشت» قرار نمي گيرد تا جائيکه تعداد نه چندان کمي از مخاطبان سينماي رسانه ها هنگام پخش اين فيلم، خواب را ترجيح داده بودند!
«پستچي سه بار در نمي زند» 3 فيلم در يک فيلم است با يک پايان عجيب و غريب که قرار بوده داستان را براي مخاطب عام، تحمل پذير کند. اما پرسش اينجاست که آيا مخاطب اعم از خاص و عام تا پايان فيلم دوام مي آورد که بخواهد بعد از حکايت قاجار و دهه هاي 30 و 40 ايران، شاهد عشق و عاشقي زوج باران کوثري و محمدرضا فروتن - که انصافا هر دو زحمت زيادي براي فيلم کشيده اند- باشد؟ وقتي يکي از عوامل فني فيلم خود مي گويد براي درک بهتر، مجبور شده، هفده بار فيلمنامه را بخواند، احتمالا  لازم است تا در زمان اکران، از تماشاگران بخواهيم با پيش خريد بليت اين فيلم از يک هفته قبل، در طول هفته هم «امثال و حکم» مرحوم دهخدا را بخوانند هم فيلمنامه را، شايد چيزي سردرآورند! شکي نيست که هنرمند خوش فکري چون حسن فتحي در آشفته بازار فيلمنامه هاي وطني، به دنبال خلق  فيلمنامه اي وزين بوده است، اما اکنون که مخاطبان ما با فيلمنامه هاي غير وزين عادت کرده اند، آيا گذار از اين دوران به ايده آل، بايد يکباره و با حداکثر سرعت و توان صورت گيرد؟
به هر حال تصوير مخاطباني که با ذهنيت، «ازدواج به سبک ايراني» وارد سالن هاي سينما مي شوند تا «پستچي سه بار در نمي زند» را ببينند، پس از خروج از سالن ديدني بوده و خواهد بود.
فتحي خود معتقد است که مي خواسته در اين فيلم بگويد  ما چه گذشته اي را طي کرده ايم و اکنون کجائيم و چه چشم اندازي را مي توانيم در آينده دنبال کنيم؟! آشکار است که اين همه بحث يک سه گانه را مي طلبد نه يک فيلم 115 دقيقه اي پرطمطراق با رفت وآمدهاي سريع رسانه اي (به قول محمد صالح علا).

در «پستچي سه بار در نمي زند» بازي امير جعفري قابل توجه درآمده و موسيقي و طراحي صحنه هم بسيار خوب است. حکايت آن واکمن و آن 3  عدد تيله بازيگوش(!) هم در نوع خود عجيب است و همه اينها در حاليست که فتحي تلاش کرده گذشته و آينده را به هم پيوند بزند و البته تلاش او ستودني است غافل از اينکه «زمان حال» و تمرکز روي آن، مهم ترين نکته در تاريخ است.
«شبانه روز» هم 4 فيلم است در يک فيلم با دو کارگردان و دو فيلمنامه نويس که تقسيم کار آنان هم بايد جالب توجه باشد! در اين فيلم هم قرار است فوژان و مرجان و سياوش و تاج السلطنه به سرانجام برسند که به نوعي مي رسند اما چه رسيدني! «شبانه روز» در فرم نوآوري هاي متعددي دارد به ويژه فيلمبرداري مرتضي پورصمدي، مثال زدني است و بازي حامد بهداد، مثال زدني تر به ويژه سکانس راهروي بيمارستان و ايستگاه قطار که مي توانست مورد توجه هيات داوران براي سيمرغ نقش مکمل مرد قرار بگيرد كه نگرفت! بهداد از استعدادهاي سينماي ايران است به شرطي که از حاشيه سينما دوري کند، حاشيه اي که در سينماي رسانه ها زياد بود و او را هم مدام درگير خود مي کرد (البته حضور مستمر بهداد در سينماي رسانه ها هم در نوع خود جالب توجه بود) در «شبانه روز» هر چقدر از حضور پارسا پيروز فر و شاهرخ فروتنيان ذوق زده مي شويم، حضور ساعد هدايتي عجيب مي نمايد.
«شبانه روز» در يک کلام، ايده هاي خوبي در بحث هاي تکنيکي دارد اما همچنان شلوغ و سردرگم است، به ويژه فيلمنامه و محتواي اثر که به هيچ وجه خوب در نيامده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:33  توسط حسن حائري  | 

«وقتي همه خوابيم»، «سوپر استار»،«عيار 14» و «مي زاک» از جمله فيلم هايي هستند که تا امروز در سينماي رسانه ها روي پرده رفته و البته انتظارات را برآورده نکرده اند.

«وقتي همه خوابيم» ساخته بهرام بيضايي، همان گونه که خودش گفته، حرف دل او نيست و ساخته است که ساخته باشد! اين حرف از زبان يکي از بهترين فيلمنامه نويسان سينماي ايران عجيب است و باز هم گفته که ببخشيد اگر فيلم پيش پا افتاده ساختم! اين گونه است که تکليف ما از همين حالا با اين فيلم معلوم است و البته بايد تاسف خورد از هر نظر.
«سوپر استار» ساخته تهمينه ميلاني، به سمت وسويي نامعلوم سير مي کند تا آن جا که خودش مي گويد اين روزها فيلم فمينيستي نمي شود ساخت! عجيب نيست؟ «آتش بس» را به ياد بياوريم، فيلمي در خور تامل و البته کميک که نه تنها خوب بلکه خيلي خوب بود. نمي دانيم چرا ميلاني همان سير هميشگي را ادامه نمي دهد و اين در حاليست که حرف هاي او در اين باره، بيشتر، شوخي به نظر مي رسد، آن گونه که ساختن فيلمي مثلا  معناگرا به دست تهمينه ميلاني!

«مي‌زاک» هم که بماند چرا که اصلا  نديديم. تعجب مي کنم از همکاران نويسنده و منتقدم. با اين که سابقه‌ي  فيلمسازي ليالستاني را مي دانند، باز هم فيلم هايش را مي بينند و بازهم هر چه از دهانشان در ميآيد مي گويند، حتي از اين که «مي زاک» را «مونگلسيم روستايي» بنامند، ابايي ندارند که البته اين لحن کلا م بيشتر توهين است تا نقد و تحليل! نيست؟
و اما «عيار 14» ساخته پرويز شهبازي هم با همه ايده هاي خوبش مثل سکانس اول يا سکانس درگيري کامبيز ديرباز با آن سگ سياه- که البته صحنه فجيعي ! هم هست- يا ايده هاي طنز مثل دندان طلا ، همچنان فيلمي پادرهواست.
شهبازي در «نفس عميق »اش نشان مي داد فيلمسازي خوش ساخت است اما اکنون که دقيق تر مي نگريم، مي بينيم«نفس عميق» هم بين فيلم هاي آن روزگار يعني حدود سال 1381، خوب جلوه مي کرد و گرنه آن فيلم  هم به نوعي سردرگرم بود.
شايد دليلش اين است که تکليف پرويز شهبازي با خودش مشخص نيست، اين که او در سينما به دنبال چيست، اگر چه در ظاهر پرسشي آسان مي نمايد اما در حقيقت تلنگري بنيادين است که بعيد مي  دانم شهبازي درباره‌ي آن پاسخ دقيقي آماده داشته باشد. او حتي معتقد است که «عيار 14» و «نفس عميق» تم هاي مشترک ندارند! يا مي گويد هر که اين دو را باهم مقايسه کند، هم در حق«عيار 14» جفا کرده هم در حق من!
قصه «عيار 14» مي گويد: ديرباز طلاهايي سرقتي را نزد فروتن مي برد تا بفروشد، فروتن به پليس اطلاع مي دهد و ديرباز به زندان مي افتد ولي پس از چند سال، با عفو آزاد مي شود و باز مي گردد سراغ فروتن. در اين فاصله فروتن زن دوم ! هم گرفته است. زمستان هم هست. فروتن مي ترسد و با زن دومش فرار مي کند، آن دو دچار حادثه اي مي شوند، ديرباز هم فارغ از همه اين هياهو ها، سوار بر وانت قرمز رنگي به سوي روستايي حرکت مي کند که فکر مي کند دخترش آنجاست. اين وسط پورسرخ هم رفيق فروتن است و.... به اين ها اضافه کنيد پلا ن هاي خسته کننده يک زرگري و رفت و آمد مشتريان را به اضافه سکانس منفجر شدن يک تانکر عظيم حامل بنزين را که انفجارش بيشتر به شوخي شبيه است. بازهم اضافه کنيد مواجهه تصادفي پورسرخ و ديرباز را و نوع برداشت عجيب و غريب فروتن را در اين که هم اتاقي پورسرخ، ديرباز است. شهبازي حتي فيلمنامه اش را در شرايطي برفي و بعد ازظهر روز جمعه قرار داده تا بسياري از احتمالات فيلمنامه اي را ببندد، البته اين تمهيد خوبي است اما همچنان پرسش هاي  بيشماري وجود دارد که فيلمنامه به آنها پاسخ نمي دهد.
در«عيار 14» بازي ها چشمگير نيستند و البته صدابرداري نسبتا خوب است.
به هر حال پرويز شهبازي، آن قدر تکليفش با خودش مشخص نيست که حتي نشست رسانه اي فيلمش را به تعطيلي کشاند در حالي که کامبيز ديرباز در سالن پرسش و پاسخ، آماده پاسخ‌گويي به پرسش ها بود!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:22  توسط حسن حائري  | 

"زادبوم" ساخته‌ي ابوالحسن داودي را بايد نوعي "تقاطع ۲" ناميد. "تقاطع" فيلم نسبتا درخشاني بود كه در جشنواره فيلم فجر ديده نشد اما در جشن خانه‌ي سينما به درستي آنرا ديدند و جايزه‌باران شد.

"زادبوم" البته كمي از "تقاطع" جلوتر است، فيلمي كه به همت حوزه‌ي  هنري سازمان تبليغات اسلامي و بنياد سينمايي فارابي توليد شده است، با فيلمنامه‌اي قابل تحسين از ابوالحسن داودي و فريد مصطفوي و البته با ايده‌اي جالب از سيدرضا ميركريمي كه قرار است انتشارات سوره‌ي مهر وابسته به حوزه‌ي هنري به زودي آنرا منتشر كند.

"خانواده" - به تعبير زيباي عزت الله انتظامي (لنگر زندگي) - ، "هويت" و "دانش و علم"، سه كليدواژه‌ي مهم "زادبوم هستند، البته "سياست" هم در جاي‌جاي فيلم حضور دارد و در صحنه‌هاي مربوط به تبليغات و انتخابات، خوب درنيامده است؛ به تعبير ديگر فيلم زادبوم خوب شروع نمي‌شود، اما خوب ادامه پيدا مي‌كند و نسبتا خوب تمام مي‌شود.

"زادبوم" حكايت سه نسل است در پنج روايت موازي و متقاطع كه هر كدام مي‌توانست و بهتر بود كه فيلمي مستقل باشد، اما سكانس‌ها در همين فيلم هم خوب در كنار هم چيده شده‌اند بويژه سكانس‌هاي دوتايي يا مكمل از روايت‌هاي متقاطع كه در جاي‌جاي فيلم به درستي در كنار هم آمده‌اند و شايد به همين دليل است كه مي‌گوييم "زادبوم" به ميزان حداقلي از "تقاطع" بهتر است.

فيلم سرشار است از زيبايي‌ها و شگفتي‌هاي طبيعت بويژه روايت‌ لاك‌پشت‌ها و اثبات اين فرضيه جالب كه "لاك‌پشت‌ها، هر كجا به دنيا بيايند، سي سال بعد براي تخم‌ريزي  به همان نقطه بازمي‌گردند"، فرضيه‌اي كه تلاش همكارانم براي ربط دادن آن به سي سالگي انقلاب و سفارشي خواندن "زادبوم"، تلاش بيهوده و نچسبي جلوه مي‌كند.

"زادبوم" البته براي به نتيجه رساندن حكايت پنج‌گانه‌ي خود، طولاني به نظر مي‌رسد و سكانس‌هاي پاياني كشدار و خسته‌كننده است كه بهتر است براي اكران عمومي دستخوش تدوين مجدد شود.

سكانس پاياني بويژه از دو منظر قابل توجه است، يكي بحث درباره گرم نگهداشتن ساحل براي بيرون آمدن لاك‌پشت‌ها از تخم - يا بيان اين نكته كه اگر وطن گرم و ... باشد كسي به فكر مهاجرت نمي‌افتد- كه مشخص نيست چرا به فكر بهرام رادان مي‌رسد اما به فكر ساحل‌نشينان بويژه ناخدا كه بومي منطقه هستند، نمي‌رسد! و ديگري بحث خواب بودن نسل‌هاي دوم و سوم يا عدم حضور آنان در شكوفايي حاصل شده - بيرون آمدن لاك‌پشت‌ها از تخم يا به دنيا آمدن نوزاد -  است كه روايت جالب و قابل بحثيست و مي‌توان در زمان اكران عمومي بيشتر به آن پرداخت.

به هر حال ابوالحسن داودي در دو فيلم اخير خود، ساختار و فرم جالبي را براي بيان داستان خود برمي‌گزيند كه مي‌توان اميدوار بود با استمرار آن، روايت‌هاي خطي و كسل‌كننده‌ي موجود در سينماي ايران به سمت نوآوري و "نو زايي" حركت كند.

"زادبوم" بازي ‌هاي چشمگيري ندارد و اين با توجه به حضور بازيگران سرشناس سينمايي عجيب به نظر مي‌رسد.

كوتاه سخن آنكه داودي معتقد است در دو فيلم اخير خود، صرفا به طرح مساله و مشكل پرداخته است و راه برون‌رفت از مشكل را بايد ديگران بررسي كنند، نگارنده البته بر اين باور است كه "زادبوم" اندكي هم به راه‌حل پرداخته است اگرچه خود داودي اين اعتقاد را ندارد و ارائه‌ي راه حل را وظيفه‌ي هنرمند و سينما نمي‌داند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:4  توسط حسن حائري  | 

«بيست» ساخته عبد الرضا کاهاني اگرچه نمره اش بيست نبود، اما بدون ترديد موفق ترين فيلم ايراني جشنواره بيست و هفتم در پايان روز سوم و در سينماي رسانه ها بوده است.
کاهاني که متولد 1352 در نيشابور است و فارغ التحصيل تئاتر، پس از دو فيلم بلند سينمايي يعني «آنجا» و «آدم» - که در نوع خود جالب توجه بودند - سومين تجربه خود را با همراهي پوران  درخشنده در مقام تهيه کننده، روانه جشنواره کرده است. کاهاني وقتي خود بر اين باور است که تجربه فضاهاي جديد در عين رعايت واقعيت، همواره مورد علاقه اوست، پس بايد نتيجه بگيريم که از عبد الرضا کاهاني در آينده باز هم خواهيم شنيد و سينماي او را خواهيم ستود.
«بيست» اگرچه در صحنه هايي به ويژه با حضور پرويز پرستويي و فرشته صدر عرفايي، يادآور فيلم «کافه ترانزيت» است اما قصه گويي «بيست» و حتي ساختارش به مراتب از آن فيلم جلوتر است. فيلمنامه که حاصل زحمت عبد الرضا کاهاني و حسين مهکام است، بيننده را خسته نمي کند و هنرنمايي کاهاني در مقام کارگردان و ميزانسن نسبتا خوب باعث شده تا با فيلم کم نقصي روبه رو باشيم، فيلمي که به زعم کارگردان هم به مخاطب خاص توجه داشته و هم به مخاطب عام.

پرويز پرستويي در اين فيلم مثل هميشه در اوج است - و البته گاهي تکراري - و در کنار او فرشته صدرعرفايي، حبيب رضايي و عليرضا خمسه فوق العاده اند. برخلاف برخي همکارانم که معتقدند تدوين اثر خوب از کار درنيامده، معتقدم ريتم اثر از نقاط قوت آن است. موسيقي ساده و بجاست. ايده هايي مثل توجه ميثم به استفاده شخصي نکردن از وانت بسيار درست درآمده، همين طور ايده دفتر يادداشت سليماني که در نمايي، نام او در حالي روي شيشه ميز ديده مي شود که صفحه سفيدي در برابر آن است، گويي سليماني برخلاف باور ما از همان ابتدا خشن و وسواسي نبوده و نيازي همه به روان پزشک نداشته است، لذا اين بيست روز، زمان تحول او نبوده که بخواهيم بگوييم اين تحول، باورناپذير است، البته خود مساله «بيست روز» مورد سوال است و اينکه چرا از نظر کاهاني، بيست روز يک زمان ويژه است (!) شايد به اين دليل که بيست، نيمي از چهل است.
فيلمبرداري اثر نيز کم نقص است و شايد استفاده از دوربين به شکل آنکه پرسوناژ را محور قرار مي دهد و دور آن مي گردد، مي توانست در نقش آقاي سليماني منحصر شود و اين در حاليست که از اين تکنيک براي شخصيت ميثم و زن فروشنده کنار درب تالار نيز استفاده شده است.
در «بيست» غم و شادي به شکل کاملا سنجيده اي در کنار هم است و بايد اذعان کرد «بيست» از معدود فيلم هاي ايراني است که توانسته اين نکته را تحقق ببخشد، با اين حال در اين فيلم، شخصيت پسر سليماني و حکايت هاي مربوط به او به ويژه به شوخي گرفتن اينکه او پسر سليماني است، از نقاط ضعف اثر است و حتي اين ديالوگ او که از بيژن مي خواهد با هم گپ بزنند (!) نچسب درآمده است. همچنين سکانس تدارک عروسي بيژن و فيروزه هم زيادي است و حذف آن خللي به کار وارد نمي کند. فيلم آنقدر موقعيت هاي جالب دارد که استفاده از واژه هاي ناشايست کلامي در برخي قسمت ها لازم نباشد و شايد بتوان گفت، نقطه کور «بيست»، نوع گريم مهتاب کرامتي است همانگونه که در سريال «خاک سرخ» هم در نيامده بود و اصولا استفاده از او در نقش هاي اينچنيني زير سوال است!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:57  توسط حسن حائري  | 

گروه تئاتر«مکتب» که مدت کوتاهيست شکل گرفته است، اين روزها نمايشي را با عنوان«شمشير و باد و شلا ق» روي صحنه دارد که از جنبه هاي گوناگون قابل بررسي و تحليل است.
اين گروه که به همت حوزه هنري استان تهران و تلا ش هاي قابل تمجيد حجت الله ناظري شکل گرفت، چندي پيش نمايشي را با عنوان«طفل و تير و تشنگي» در باره حضرت علي اصغر عليه السلا م توليد کرد و اينک نيز نمايشنامه اي با قلم هنرمند جوان و خوش فكر، انوش معظمي و با کارگرداني حجت الله ناظري در مرکز توليد تئاتر و تئاتر عروسکي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان روي صحنه آورده است که درباره شخصيت حضرت قاسم بن الحسن عليه السلا م و با شيوه زنده، سايه و ميله اي اجرا مي شود. «شمشيرو باد و شلا ق» تلا ش مي کند با انواع نوآوري ها در متن و اجرا، فضايي نوين در بيان نحوه شهادت حضرت قاسم عليه السلا م براي کودکان و نوجوانان و علا قه مندان و مخاطبان تئاتر عروسکي فراهم نمايد و بايد گفت تا حدود زيادي در اين زمينه موفق بود است، موفقيتي که اميد است با توليد سومين نمايش از اين دست، سه گانه اي کامل باشد. مخاطب در اين نمايش و از زبان«شمشير» و «باد»، مظلوميت هاي حماسه کربلا  را مي شنود و البته «آب» نيز به سخن مي آيد و از تلا ش خود براي رسيدن به لب تشنگان عاشورايي پرده بر مي دارد، بنابر اين مي توان گفت شايد عنوان«شمشير و باد وآب» براي عنوان نمايشنامه مناسب تر باشد.
به هر حال اين نمايش در مدت زماني مناسب و با ريتمي مناسب، گوشه اي از حماسه منحصر به فرد کربلا  را به تصوير مي کشد و آنگونه پيش مي رود که وقتي تمام مي شود، تماشاگر همچنان منتظر ادامه نمايش است و اين يکي از نقاط قوت اين تئاتر عروسکي است. به نظر مي رسد اين قوت حاصل تلا ش همه دست اندرکاران نمايش اعم از عروسک گردانان و صدا پيشه هاست و البته ساير عوامل نيز در اين موفقيت نقش ايفا کرده اند به ويژه سارا بني صدر در مقام عروسک گردان که نسبت به سايرين، تلا ش زائد الوصفي دارد وتلا ش اوست که صحنه حکايت نفس قاتل حضرت قاسم را به يکي از برترين قسمت هاي نمايش تبديل کرده است.
همچنين تلا ش هاي محمدرضا شاملو فرد به عنوان طراح نور و يکي از تلا شگران مرکز تئاتر عروسکي کانون قابل چشم پوشي نيست، مرکزي که با مديريت جديد خود، آينده اي روشن تر و پراميدتر را در توليد تئاتر عروسکي و تلا ش براي از بين بردن فاصله تئاتر آموزشي و مراکز آموزشي و تلفيق بيش از پيش آموزش و نمايش نويد مي دهد.
«شمشير و باد و شلا ق» نسبت به «طفل و تير و تشنگي» در طراحي عروسکي گامي رو به عقب برداشته اما در نمايشنامه گامي رو به پيش دارد، اگر چه توجه  نمايشنامه به اينکه «هر روز مي تواند عاشورا و هر زمين، مي تواند کربلا  باشد و القاي اين نکته به مخاطبان مي توانست نمايشنامه وزين تري را رقم بزند.
همچنين استفاده از صورتک براي «آب» تمهيدي نامناسب در اجراي اين نمايش به حساب ميآيد و البته و برخلاف آن، استفاده از حباب هاي رنگي در هنگام شهادت حضرت قاسم «ع» تمهيد زيبايي بوده است.
در عين حال تمهيد نمايشنامه نويس براي شروع پر شور و حرارت نمايش و بيان اين نکته که ديدن يک نمايش پرانرژي و شاد، حق همه علا قمندان تئاتر عروسکي است ولي تفاوت نمايش «شمشير و باد و شلا ق» و مناسب بودن آن براي ايام عزاداري، اين را مي طلبد که تماشاگران در فضايي آرام نمايش را دنبال کنند، تمهيد قابل توجهي است و در کنار آن، بي توجهي دست اندرکاران نمايش به اشتباهات تايپي موجود در بروشور و پوستر نمايش، ديگر نکته منفي قابل بيان است.
کوتاه سخن آنکه شايد بتوان گفت توليد تئاتر براي قشر کودک و نوجوان، از دشوارترين فعاليت ها در هنر نمايش است و امکانات اندک و ناچيز کارگاه هاي ساخت عروسک، اين دشواري را دو چندان مي کند.
با اين حال، هنوز هستند اقليتي که با درک اهميت هنر و ماندگاري آن به ويژه در عرصه تئاتر عروسکي که با مخاطبان کودک و نوجوان و آينده سازان جامعه سر و کار دارد، چراغ اين حرکت خداپسندانه را روشن نگه داشته اند. بديهي است ما اهالي رسانه و همچنين برنامه ريزان عرصه فرهنگي به ويژه در آموزش و پرورش مي توانيم همراهي خود را در اين حرکت نشان دهيم و باعث تداوم و پويايي آن شويم.
«تئاتر عروسکي خياباني» در کنار «تئاتر عروسکي در مدرسه» مي تواند در پويايي اين حرکت نقش آفريني کند، تا جايي که اگر «زنگ تئاتر» هم در مدارس نداشته باشيم، بتوانيم با فعال سازي «زنگ هنر» - که اکنون ساعتي منفعل در مدارس تلقي مي شود - و تقسيم آن به دو ساعت و زنگ «هنر نظري» و «هنر عملي »، با استفاده از همين امکانات موجود و البته برنامه ريزي بلند مدت، زمينه را براي فعال سازي  نقش قابل توجه «هنر» به ويژه «هنر نمايش» در امر خطير «آموزش» مهيا کنيم. اميد است مربيان و معلمان زحمتکش در اين ايام ماه محرم، زمينه را براي استفاده دانش آموزان و نونهالان از نمايش ارزشمند «شمشير و باد و شلاق» در مرکز تئاتر عروسکي کانون پرورش فکري در پارک لاله فراهم نمايند. چنين باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:1  توسط حسن حائري  | 

بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر در پيش است. گفته مي شود 277 فيلم  از 63 کشور در جشنواره امسال روي پرده مي رود اما 67 کشور در جشنواره حاضر هستند. اگر از عنوان «بين المللي» جشنواره که بسياري معتقدند هنوز در واقعيت محقق نشده است، بگذريم، بايد گفت اعلا م اين مطلب که در بخش مسابقه سينماي ايران 21 فيلم، در بخش مسابقه فيلم هاي کوتاه ايران 16 فيلم و دربخش مسابقه فيلم هاي اول و دوم هم 14 فيلم حضور خواهند داشت نيز عجيب مي نمايد.
 به هر حال هر هيات انتخاب در هر جشنواره با توجه به نوع فيلم هاي حاضر در جشنواره است که فيلم هاي برتر را براي بخش مسابقه انتخاب مي کنند که اين تعداد مي تواند کم يا زياد شود. اين در حالي است که در بخش فيلم کوتاه، بضاعت سينماي ايران بدون شک بيش از 16 فيلم خواهد بود و همچنين اضافه شدن عنوان «فيلم دوم» به بخش مسابقه فيلم هاي اول هم قابل مناقشه است، مناقشه اي که مي تواند به عنوان جديدي مانند «بخش مسابقه فيلم هاي اول تا دوم و سوم (!)» در جشنواره هاي بعدي منجر شود.
 جشنواره فيلم فجر امسال شاهد 5 بزرگداشت هم خواهد بود که در بين اسامي آنان، نام محمدرضا شرف الدين بيش از همه جلوه مي کند. همچنين شايد ابراهيم حاتمي کيا اين روزها به اين نکته فکر مي کند که اي کاش به جاي برنامه بزرگداشتش اجازه نمايش «به رنگ ارغوان» در جشنواره داده مي شد.
بحث تعداد سيمرغ هاي اهدايي جشنواره فيلم فجر هم بحث جديدي نيست، سيمرغ هايي که هر سال بر تعدادشان افزوده مي شود وامسال هم 38 سيمرغ به برگزيدگان اهدا مي شود که قطعا رقم بالا يي است و اهميت اين جايزه را خواهد کاست، البته بايد اذعان داشت اختصاص يک سيمرغ به فيلم برگزيده نگاه ملي، اقدام قابل تحسيني بوده است.
 جشنواره امسال در حالي همزمان با سي امين سالگرد پيروزي انقلا ب اسلا مي برگزار مي شود که پوستر جشنواره نيز در طراحي جالبي، سميرغ را به شکل «سي مرغ» به نمايش در آورده است. اگر چه يافتن اين «سي مرغ» در  اين طرح خودکار آساني نيست.
جالب است بدانيد در جشنواره  مسال هم بخش سينماي بين الملل و بخش سينماي ايران به نوعي از يکديگر تفکيک شده اند با اين استدلال بحث برانگيز دبير محترم جشنواره: «مهم ترين دليل ما براي اين کار اين بود که فيلم هاي درخشاني که در بخش بين الملل به نمايش در مي آمد، در ميان فيلم هاي ايران گم بود و ديده نمي شد.» (!)
جشنواره بيست و هفتم با فعاليت هاي خوب شهرداري تهران در تجهيز و راه اندازي پرديس هاي سينمايي، در نقاط بيشتري از شهر پذيراي علاقمندان است و اين اقدام مثبتي است، اگرچه مطرح شدن محوطه برج ميلاد براي برگزاري مراسم اختتاميه جشنواره، خاطرات نه چندان مطلوب ازدحام در جشن خانه سينما را تداعي مي کند و اميد مي رود که مکان ديگري براي اين مراسم انتخاب شود.
بحث ديگر در جشنواره فيلم فجر، تکرار شدن نام برخي فيلمسازان به عنوان هيات داوري است، به ويژه يکي از فيلمسازان که نام او مرتب در داوري جشنواره هاي مختلف تکرار مي شود و اين در حالي است که فيلم هاي اخير او هم حرف زيادي براي گفتن نداشته اند، فيلم هايي به ظاهر معناگرا که نوع نگاهشان به دين و مولفه هاي ديني، کاملا زير سوال است.
به هر حال جشنواره بيست و هفتم فيلم فجر در حالي آماده شروع مي شود که هنوز بسياري از جزئيات جشنواره مشخص نشده است، در حالي که دبير جشنواره ادعا مي کند طبق ضوابط و قواعد درباره فيلم ها عمل مي کند، اما گويي هنوز پايان آذر ماه فرا نرسيده است و همچنان فيلمسازان در لابراتوارها، آثارشان را براي رسيدن زورکي به جشنواره، دست به دست مي کنند. به قول دبير جشنواره: «90 درصد آثار متقاضي نسخه  اوليه خود را تا پايان آذر که ضرب الاجل بود براي ما فرستادند اما در همان زمان اعلام کرديم که جشنواره براي رسيدن به بعضي از آثار مهم و ارزشي صبرخواهد کرد.»(!)  شايد بتوان نتيجه گرفت آن 90 درصد احتمالا کمتر به ارزش ها پرداخته اند، در عين حال که مي توان نتيجه گرفت بي نظيمي فيلمسازان نوعي ارزش است و بايد به آن آفرين گفت!
جشنواره فيلم فجر در حالي در بيست و هفت سالگي خود آغاز مي شود که سامانه پيامک جشنواره به شماره 200007 نيز هنوز برنامه جشنواره را نمي داند و اکران فعلي سينماها را به متقاضي تحويل مي دهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:25  توسط حسن حائري  | 

حکايت اختصاص يک سالن سينما به اصحاب رسانه در جشنواره بين المللي فيلم فجر، حکايت جديدي نيست. مهم نيست اين حکايت از چه زماني آغاز شده است، مهم اين  است که اين حکايت هر سال تکرار مي شود وهر سال نيز با همه حرف و حديث ها و حاشيه ها بالا خره تمام مي شود!
حکايت از اينجا آغاز مي شود که تعداد متقاضيان حضور در اين  سالن هر سال اضافه مي شود و از آنجا که مديريت جشنواره نمي تواند سالني در شان و متناسب با تعداد اهالي رسانه بسازد، مشکل اختصاص جا بوجود مي آيد! و اين يک حکايت هميشگي است. حکايتي که اگر نتوان به راحتي آن را حل کردحداقل مي توان آنگونه تامل کرد که اين مساله با کمترين موانع و مشکلا ت سپري شود. بياييم جوانب اين حکايت هميشگي را با هم مرور کنيم:
1- بايد يک بار براي هميشه، افراد واجد شرايط براي  حضور در اين سالن تعريف و مشخص شوند. در عين حال که مديريت جشنواره بايد براي اختصاص پرظرفيت ترين سالن سينمايي براي رسانه هاي گروهي بکوشد، بايد تعريف مشخص و واضحي از افراد واجد شرايط براي استفاده از اين امکانات انجام شود. اين کار که مي تواند با حضور نمايندگان رسانه هاي گروهي و نمايندگان انجمن منتقدان و نويسندگان سينمايي انجام شود، تمام حرف و حديث ها را براي اين حکايت پايان مي دهد. بديهي است ارائه اين تعريف بايد به گونه اي باشد تا از رفتارهايي مانند آنچه امسال به وقوع پيوسته، جلوگيري کند. آنجا که از اعضاي انجمن منتقدان خواسته اند نمونه اي از آثار توليدي خود از  جشنواره سال گذشته را ارائه دهند. در حالي که شرط عضويت و تمديد عضويت اعضا در انجمن، چيزي جز فعال بودن در عرصه نقد و نويسندگي نيست.
2- با اينکه مديريت جشنواره به ساخت سالن پرظرفيت و مجهز فکر نمي کند، اما به نظر مي رسد با يک مديريت جامع و حضور نمايندگان رسانه ها درکنار انجام تعريف واضح و مشخص از افراد واجد شرايط براي حضور در سالن رسانه هاي گروهي جشنواره فيلم فجر، مي توان به سمتي حرکت کرد که گويي اصلا مشکلي وجود ندارد. بديهي است در اين مديريت فقط اعضاي تحت عنوان رسانه هاي گروهي و منتقد و نويسنده مي توانند در اين سالن حاضر باشند نه عوامل جشنواره و نه عوامل دست اندرکاران مديريتي و غيرمديريتي سينما. مگر ما چند خبرگزاري اصلي و غيراصلي و چند نشريه سراسري و چند نشريه تخصصي و چه تعداد عضو پيوسته انجمن منتقدان داريم که نمي توانيم آنها را سامان دهيم؟
3- حضور نمايندگان رسانه هاي گروهي در سالن رسانه هاي گروهي بيشتر براي حضور در نشست هاي نقد و بررسي فيلم هاي جشنواره در اين سالن انجام مي شود. اين در حاليست که بسياري از اعضاي انجمن منتقدان و حتي برخي نشريات براي حضور در تمامي اين نشست ها رغبتي ندارند و بيشتر به دنبال تماشاي فيلم هاي موردنظر خود هستند. حال چگونه است که نمي توان بليت  ساير سينماها را در حد چند رديف صندلي محدود در اختيار آنها قرار داد؟
هم سالن رسانه هاي گروهي به قوت خود باقيست هم از حجم حاضران کم مي شود، نمي شود؟
4- با اينکه نگارنده خود در اين حکايت هميشگي حضور داشته و دارد و معتقد است با يک تعريف درست در کنار اختصاص معقولانه ظرفيت به رسانه ها و انجمن منتقدان، تمامي اين مشکلات و محدوديت هاي ظاهري حل خواهد شد، اما آيا نمي توان در صورت محدوديت، به نوعي تقسيم بندي کرد که حضور در نيمي از جشنواره براي مخاطبان و علاقمندان تعريف شود و بقيه علاقمندان، نيمي ديگر از جشنواره را به تماشا بنشينند؟ به عبارت ديگر آيا همه بايد همه فيلم ها را ببينند؟
به هر حال اين حکايت هميشگي روزي بايد تمام شود. مي توان از همين امروز براي سال آينده و همه سال هاي بعد برنامه ريزي کرد، به شرط آنکه در اين برنامه ريزي همه انديشه ها و نمايندگان همه گروه ها و انجمن ها و رسانه ها حضور يابند و يک بار براي هميشه اين غائله را بخوابانند. بديهي است در اين مسير، همراهي همه ما لازم و ضروري است، همه ما که قلم را پاس مي داريم و به تعالي سينما مي انديشيم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:23  توسط حسن حائري  |