تبليغاتX
بریم جلو بوق بزنیم
از هر دري سخني

«بزنگاه» اگرچه براي رضا عطاران، گامي رو به جلو محسوب نمي شود، اما شايسته آن هم نيست که آماج انواع انتقادهاي نابجا قرار گيرد.
نگاه اول به اظهار نظر «شوراي نظارت بر صدا و سيما» بر مي‌گردد. بديهي است که «شوراي نظارت بر صدا و سيما» وظيفه اي کلان و سياستگذار مي ‌تواند داشته باشد، اما خود اين شورا با انتقاد از سريال «بزنگاه» و ضرورت بازنگري در قسمت هاي پخش نشده از سريال، عملا  جايگاه خود را تنزل داده است! شايد مدت هاست که در رسانه هاي گروهي، از اين شورا کمتر حرفي به ميان آمده است اما ناگهان اظهار نظري از شورا، رسانه اي مي شود، آن هم درباره جزئي از يک شبکه تلويزيوني! گويي ساير سريال ها و شبکه ها هيچ مشکلي ندارند و مشکل ماه مبارک رمضان امسال در تلويزيون، تنها و تنها در «بزنگاه» خلا صه مي شود!  به قول سعيد ابوطالب عزيز، نظارت بايد پيش از ساخت يک برنامه صورت گيرد نه در مرحله پخش آن.
 به هر حال اظهار نظر اخير اين شورا چيزي جز پذيرش عدم تاثيرگذاري کلان در صدا و سيما تلقي نمي شود که اين خود جاي تاسف دارد!
نگاه دوم به همکارانم در مطبوعات و رسانه ها بر مي گردد که بعضا انتقادهايي از سريال را مطرح مي کنند.
در اين باره به دو نکته مي توان اشاره کرد. نکته اول آن است که ماه مبارک رمضان به عنوان عيد عمومي و جشن عمومي مسلمانان شناخته مي شود و لازم است تا رسانه ملي هم همگام با اين جشن، برنامه هايي آسان فهم و طنز آلود به مخاطب عرضه کند. در يک کلام مي توان گفت سريال هاي ماه مبارک رمضان بايد عاري از واژه هاي به اصطلاح «قلمبه سلمبه» باشد، بلکه بايد روان، شاد و کمک کننده به فضاي جشن عمومي در جامعه ساخته شود. به جرات مي توان گفت سريال هاي رضا عطاران در ماه مبارک رمضان، عموما سعي مي کنند روان، شاد و کمک کننده به فضاي جشن عمومي در جامعه باشند و البته باز هم سعي مي کردند در مسيري غيرمستقيم، برخي از آموزه هاي ديني را نيز به مخاطب يادآوري کند که اين مساله در «بزنگاه» به سوي يادآوري معضلات اجتماعي به ويژه بحث اعتياد رفته است.
و اما نکته دوم آن است که برخي از انتقادها، به سرعت اين نکته را مطرح مي سازند که «طنز با هجو فرق دارد» اما اگر از همين دوستان بپرسيد که «طنز» و «هجو» را تعريف کنند، در تعريف آن مي مانند!
نگاه سوم به عکس العمل مديران صدا و سيما به ويژه مدير محترم شبکه سه سيما برمي گردد. مدير شبکه سه  سيما در پاسخ به اين انتقادها، از آنان خواسته است که نيمه خالي و نيمه پر ليوان را با هم ببينند. در حقيقت، او به درستي اين نکته را به ما که خود را منتقد مي دانيم، گوشزد کرده است که نقد يعني چه؟ بعيد است که همکاران من تذکر به جاي مدير شبکه 3 را قبول نداشته باشند اما اين که چرا در عمل به آن پايبند نيستند، تنها يک پاسخ مي تواند داشته باشد و آن اين است که آن ها بيش از آن که به «نقد» فکر کنند به «کوبيدن» فکر مي کنند و استفاده از واژه هايي چون «سريال آبکي»، «سريال کم عمق» و... نشان ‌دهنده همين است! معلوم نيست «سريال عميق»(!) کدام است که برخي به دنبال آن هستند و اين درحالي است که اصلا  فضاي جشن گونه ماه رمضان با سريال هاي به اصطلا ح عميق جور درنميآيد.
به هر حال تنها مي توان اميدوار بود که مديران صدا و سيما در برابر اين «کوبيدن ها» مقاومت کنند و کمتر محافظه کار باشند.
«بزنگاه» با تيتراژ ابتدايي کم نظير خود- که معلوم نيست چرا اخيرا با موسيقي همراه شده است - به همراه بازي هاي روان و متن شاد و طنزآلودش، باز هم رتبه اول يا دوم سريال هاي امسال را کسب خواهد کرد حتي اگر برخي اين پيشتازي را برنتابند.
البته مي توان گفت "عدم به تصوير کشيدن يک خانواده الگو" در سريال، بزرگترين نقطه ضعف آن است که شايد تا قسمت هاي پاياني، اين نقيصه هم جبران شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:17  توسط حسن حائري  | 

«فرزند خاک» حکايت صادقانه اي از نقش مثال زدني زنان در هشت سال دفاع مقدس است. «فرزند خاک» اگرچه بر مبناي يافتن «مصطفي» پيش مي رود ولي در حقيقت قصه «مينا»ست. دراين فيلم، مخاطب به شکل غيرمستقيم با مفاهيمي مانند «شهيد» و «رزمنده» روبه روست و همين مساله سبب مي شود که پس از مدتها، فيلمي کم نقص و نسبتا درخشان درباره دفاع مقدس ايران عزيز بر پرده سينماها بنشيند. شايد دليل درخشان بودن فيلم در يک کلمه خلاصه شود: «پژوهش و تحقيق» محمدعلي باشه آهنگر در حدود 10 سال مطالعه و بررسي انجام مي دهد و در حقيقت، پيش توليد اين فيلم آنقدر با حوصله وحساب شده انجام مي شود که مخاطب را براي ديدن فيلم مجاب مي کند.
«فرزند خاک» مي دانست که مشکل اساسي فيلم هايي با مضمون دفاع مقدس در «شتاب زدگي در توليد» و «شعارزدگي» خلاصه مي شود لذا تلاش کرد با پيش توليدي منطقي و پژوهشي و پرهيز از شعارزدگي، توليدي تاثيرگذار را روانه سينماها کند. البته «فرزند خاک» اشکالاتي اساسي هم دارد، اما کليت فيلم آنقدر خوب است و در مقايسه با ساير فيلم هاي با اين مضمون، آنقدر گام رو به پيش برداشته است که شايسته تقدير نشان مي دهد.
فيلمنامه تاثيرگذار محمدرضا گوهري در کنار فيلمبرداري رويايي عليرضا زرين دست و بازي به ياد ماندني مهتاب نصيرپور و مهمتر از همه، کارگرداني بدون حاشيه محمدعلي باشه آهنگر، اين محصول سازمان توسعه سينمايي سوره حوزه هنري را به شايستگي به عنوان يکي از برترين فيلم هاي سال لقب داد تا جايي که هم منتقدان و نويسندگان سينمايي در مقام تحسين آن برآمدند هم مخاطبان عام سينما که برخي شان هم اتفاقي آن را در برخي سينماها ديدند و لب به تمجيد آن گشودند که همه اينها نشان دهنده آن است که «فرزند خاک» در ذهن مخاطب مانده و کمتر به فراموشي سپرده شده است.
در اين فيلم، فرزندي به دنيا مي آيد که شايد بتواند مصطفايي ديگر باشد براي ايران عزيز، مصطفايي که امثال او براي کشور کم نبوده و نيستند، آن هايي که ديروز براي وطن جنگيدند و بدن خود را سپر کردند و امروز نيز براي وطن مفيد هستند. ممکن است فکر کنيد فايده  امروزي آن افلا کيان خاک نشين، اين است که ياد آنان باعث زنده ماندن حماسه و ايثار در امروزيان مي شود که البته درست است اما نگاه جالب «فرزند خاک» اين است که استخوان هاي باقي مانده از اين عزيزان، امروز هم براي عده اي از هموطنان، حکم امرار معاش و کسب رزق و روزي را دارد، آن جا که برخي از آنان با فروش بقاياي جسد شهداي مدفون شده در خاک مرزها، امرار معاش مي کنند و به فرزندان خود مي رسند.
«فرزند خاک» يادآور اين نکته مهم است که دفاع يک امر هميشگي و پايدار است و هيچ گاه تمام نمي شود آن جا که در ظاهر شاد و سرسبز صحنه، انفجاري مثال زدني و مبهوت کننده رخ مي دهد که به اين زودي ها از ذهن تماشاگر فيلم محو نمي شود.
«فرزند خاک» به مخاطبان خود نيز احترام مي گذارد، آن جا که لوح فشرده  حاوي اطلاعات فيلم به صورت رايگان در سينماهاي نمايش دهنده، تقديم تماشاگران مي شود. همچنين سايت اينترنتي اين فيلم نيز راه اندازي شده است که البته به نسبت سايت ها و وبلا گ هايي که براي برخي فيلم هاي پيش از اين هم راه اندازي شده بود، گامي رو به جلو برنداشته است و سايتي بسيار ابتدايي و ناقص است.
اما شايد مهمترين نقطه تاريک فيلم درباره پسر جوان مصطفي و مينا است آن جا که خودش و پرسشش رها مي شود و فيلمنامه در اين باره حرفي نمي زند و اين در حالي است که فيلم درباره مينا و مظلوميت اوست اما با توجه به حضور پرسوناژ اين پسر جوان و پرسش هايي که دارد، فيلمنامه مي بايست او را نيز به سرانجامي مي رساند که اين امر اتفاق نيفتاده است.

خلاصه آن که «فرزند خاک» به همه آناني که ژانر دفاع مقدس را در سينماي ايران تمام شده مي دانستند ثابت کرد که هنوز سوژه هاي بکر فراواني در دفاع مقدس ما هست که کمتر به سراغ آنان رفته ايم، اگر جست وجو  کنيم خواهيم يافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط حسن حائري  | 

مجموعه تلويزيوني «ترانه مادري» هم به پايان رسيد و تجربه اي ديگر براي تلويزيون در توليد مجموعه هاي ملودرام جهت پخش متوالي روزانه رقم خورد، تجربه اي که بدون شک نسبت به مجموعه «نرگس» موفق تر نشان داد اما همچنان مشکل «نويسندگي» و «پرداخت فيلمنامه» به شکلي روشن نمود دارد. البته دست اندرکاران صدا و سيما خود به اين معضل کهنه و اساسي پي برده اند و نشست اخير رييس صدا و سيما با جمعي از فيلمنامه نويسان در همين راستا قلمداد مي شود.اين گونه نشست ها بيشتر حالت تسکين دهنده براي درد را دارد وگرنه مشکل اصلي فيلمنامه نويسي در يک کلمه خلاصه مي شود و آن هم بحث «آموزش» است، آن جا که نه آموزش درست داده شده است و نه آموزش درستي داده مي شود.
آن چه در «ترانه مادري» ديده شد، تلاش بي حاصل فيلمنامه نويس در «کشدار کردن» فيلمنامه و «آب بستن» به آن است تا يک مجموعه حداکثر 20 قسمتي، در 50 قسمت مهمان قاب جادويي خانه ها باشد! سه نکته در همين جا قابل توجه است، يکي بحث «نظارت کيفي» در مجموعه هاي تلويزيوني است که گويي تنها به افراد خاصي تعلق دارد و دست به دست مي چرخد و هر از گاهي از يک جمع محدود، يکي کارگردان مي شود و ديگري ناظر کيفي يا بالعکس! و به همين دليل است که مشخص نيست چرا چنين فيلمنامه هايي از فيلتر ظاهري نظارت کيفي مي گذرد!

ديگر اين که برخي بر اين باورند که تلويزيون همچنان مشکلي به نام پر کردن آنتن دارد و آب بستن به مجموعه هاي تلويزيوني در همين راستاست. اين استدلال نمي تواند چندان منطقي باشد، شايد هم باشد!
نکته سوم نيز آن است که «ترانه مادري» با آن کشداري کم نظيرش، ناگهان در دو قسمت پاياني سرعت مي گيرد و سر و ته همه چيز جمع مي شود! در حالي که فيلمنامه نويس مي توانست با تمهيداتي، فضا را براي ادامه يافتن گره هاي قصه تا پايان فراهم آورد و اينگونه نباشد که بسياري از مسائل مربوط به قصه، در همان چند قسمت ابتدايي سريال رو شود و همين سرعت، براي پايان سريال نيز ديده شود!
«ترانه مادري» چراهاي فراواني در فيلمنامه دارد که در مقام بيان کردن آنها نيستيم. شخصيت پردازي سميرا (با بازي خوب مينا لاکاني)، وضعيت دانشگاه که معلوم نيست دانشگاه است يا ...، بحث فقهي پسرخواندگي بهرام و مادرش که در حقيقت زن دايي اوست و نکاتي از اين دست، تنها بخشي از چراهاي فراواني است که در فيلمنامه به چشم مي آيد و جاي پرسش دارد.
درباره بازيگران مجموعه مي توان گفت حضور هما روستا در سريال مغتنم است و فاطمه گودرزي، شايسته عنوان بهترين بازيگر سريال است. شايد نقطه تاريک بازي ها، بازي احساسي سياوش خيرابي و محسن افشاني است، آنجا که متوجه مي شوند برادر هستند که به هيچ وجه خوب و کامل از آب در نيامده و شايد اين هم به سرهم بندي انتهاي سريال مربوط شود.
«ترانه مادري» مي توانست با پرداختن به بحث ضرورت احترام به پدر و مادر از سوي فرزندان که امروزه مورد نياز ضروري جامعه ماست، کمبودهاي فيلمنامه اي خود را بپوشاند. پرداختن به اين بحث آنقدر براي جامعه ما ضروري است که توجه به آن مي توانست مجموعه اي با مفاهيم بهتر خلق کند. شايد اينجاست که همان بحث قديمي «ضرورت تشکيل اتاق فکر در صدا و سيما با حضور همه سلائق و البته تحت نظارت يک مديريت واحد» مطرح مي شود، اتاق فکري که مطمئنا بهتر از بحث انفرادي نظارت کيفي مثمرثمر خواهد بود و مي تواند با ايجاد و تعريف جديدي از «سريال هاي روزانه»، به ويژه در بخش «طنز» و «ملودرام»، تلويزيون را از انبوه انتقادات درست و بجا رهايي بخشد تا افزايش سطح کيفي سريال هاي تلويزيوني بتواند به افزايش سطح سليقه مخاطب بينجامد، سليقه اي که روز به روز در حال کاهش است و اين خود، فرهنگسازي و ترميم فرهنگ عمومي را دچار مشکل مي کند. 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:28  توسط حسن حائري  | 

چندي پيش، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت نهم، در حضور خبرنگاران به دستاوردهاي فرهنگي دولت پرداخت که گذري بر آن براي اهالي فرهنگ و هنر خالي از لطف نيست.

 اگر افزايش  بودجه فرهنگي کشور در سه سال گذشته را از معدود دستاوردهاي مثبت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بدانيم، در يک نگاه کلي مي توان گفت که عملکرد  اين وزارتخانه در سه سال گذشته بسيار معمولي و محافظه کار بوده است.
اگر از قول وزير براي افزايش بودجه از دو هزار ميليارد تومان به چهار هزار ميليارد تومان بگذريم،  شايد بتوان گفت بخش قابل توجهي از افزايش بودجه اين وزارتخانه به افزايش تعداد پرسنل وزارتخانه اختصاص يافته است، آنجا که تعداد نيروهاي رسمي وزارتخانه طبق گفته وزير از 800 نفر به دو هزار و نهصد نفر رسيده است، يعني نزديک به چهار برابر! و اين با شعار حرکت به سوي بخش خصوصي نمي خواند و مي توان گفت بدنه دولت که قرار بود کوچک تر شود، در اين بخش بزرگ تر شده است! جالب تر آن است که وظيفه وزارت ارشاد در افزايش نيروها و پرسنل رسمي ديده شده است و به قول وزير «ديديم اگردولت  وظيفه حاکميتي را از خود سلب کند و به ديگران واگذار کند، ضرر مي کنيم، لذا سعي کرديم در دولت جديد اقدامات و فعاليت هاي خود را واگذار کنيم و وظايف حاکميتي را بر دوش بگيريم».


در اين نشست رسانه اي، وزير ارشاد  همچنين به اين نکته اشاره کرده است که «جهت گيري فرهنگي ما بايد متوجه همان بخش هايي شود که در سال هاي اول انقلا ب مورد توجه بود».
اگر اذعان کنيم که بسياري از توليدات فاخر فرهنگي ما مربوط به همان سال هاي اول انقلاب است، اما در کلا م وزير مشخص نيست که در اين سه سال چه حرکت شاخصي دراين راستا انجام شده است؟
«قرآن محوري» و «مسجد مداري» دو شعار ديگري است که در اين نشست به آنها اشاره شد تا جايي که وزير مي گويد: «اگر هر يک از اين پايگاه هاي قرآني و پايگاه هاي مساجد، يک يا دو نيروي با تجربه فرهنگي تحويل دهد، ما به حجم قابل توجهي از نيروهاي توانمند مي رسيم» در حالي که باز هم هيچ گونه آماري از پيشرفت اين سياست فرهنگي در سه سال فعاليت دولت نهم در دست نيست، يعني نه وزير به آن اشاره مي کند و نه آن که افراد حاضر در اين نشست رسانه اي دراين باره سوال مي کنند! اين در حاليست که در ابتداي نشست، وزير ارشاد به اين نکته کلي اشاره مي کند که در بحث فرهنگ، کيفيت بسيار مهم تر از کميت است، نکته درستي که توسط خود آقاي وزير ناديده گرفته مي شود و در بسياري از بيان دستاوردها، توجه به افزايش بودجه و ساختمان و... مورد توجه قرار مي گيرد! عجيب تر آن است که «جبران خسارت دوره هاي گذشته و رفع اتهام از فرهنگ و فرهنگيان» يکي از اهداف فرهنگي دولت نهم در سه سال گذشته عنوان مي شود اما هيچ اشاره اي به خسارت هاي صورت گرفته و اتهام هاي موجود نمي شود.
به هر حال اين نشست رسانه اي باز هم مثل بسياري از نشست هاي فرهنگي، دچار پرداختن به مسائل حاشيه اي مي شود و در حالي که نکته مطرح شده از سوي سيد عزت الله ضرغامي درباره نوع حجاب زن ها در فيلم هاي سينمايي، يک بار توسط معاون سينمايي وزير پاسخ داده شده است (و در حالي که اصلا  انتقادي در کار نبوده که نياز به پاسخگويي داشته باشد) اما باز هم وزير ارشاد به اين نکته اشاره مي کند و در صدد پاسخگويي است!
حاشيه ديگر حکم مدير کل کتاب و کتابخواني ارشاد است که به گفته وزير، روي ميزش است و بايد امضا شود و تا چند روز آينده به اطلا ع همه برسد، اما باز هم کسي نمي پرسد که اگر حکم آماده است چرا امضا نمي شود و چرا بايد چند روز طول بکشد؟
حاشيه ديگر جمله عجيب و غريب وزير ارشاد است که مي گويد: «پروژه تئاتر پارس ربطي به ما ندارد.» حتي اگر بپذيريم که ندارد، اما تئاتر کشور به نوعي زيرنظر اين وزارتخانه است و حتما مي شود با جملات دقيق تر و آرام تر، مساله را ختم به خير کرد!
اما نقطه عطف و يکي ديگر از نقاط مثبت نشست، اذعان وزير به بحث مهم و ضروري «مهندسي فرهنگ» است و اين که وزارتخانه به سمتي حرکت کند که همه فعاليت هاي کشور همراه با يک پيوست فرهنگي باشد، آرزويي که اگر دولت نهم موفق به انجام آن شود، بايد گفت شاهکاري اتفاق افتاده است، اما باز هم وزير ارشاد به اين نکته اشاره نمي کند که اين استراتژي در چه مرحله اي است و چقدر درباره آن کار شده است! و باز هم در اين باره کسي سوالي نمي کند!
و اين هم نقطه عطف ديگر نشست است که گزارش ها نشان مي دهد درباره پرسش هاي مطرح شده، هيچ يک از همکاران محترم ما پرسش نمي کند و سوالي برايش پيش نمي آيد، شايد همکاران من هم ترجيح مي دهند اين يک سال پاياني هم بگذرد تا ديگران بتوانند فرهنگ و هنر را از وضعيت مظلوم فعلي نجات دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:29  توسط حسن حائري  | 

مهم ترين جايزه سينمايي جهان يعني «اسکار» از سال 1927 به همت آکادمي علوم و هنرهاي تصويري پايه گذاري شد. مي گويند نام اين جايزه معتبر از ابتدا، «اسکار» نبوده است، بلکه بعد از طراحي تنديسي بوده است که گفته شده اين تنديس چقدر شبيه عمو اسکار يا دايي اسکار است و خبرنگاري که اين حرف را شنيده فردا در روزنامه اي اين گونه گفته است که اين جايزه «اسکار» نام دارد و از همان وقت، جايزه را به نام «اسکار» شناخته اند!
جالب است بدانيد تنديس معروف «اسکار» حدود 30 سانتي  متر ارتفاع و حدود 4 کيلوگرم وزن دارد که با استفاده از فلز بريتانيوم و برنز ساخته مي شود و روکشي از طلا  دارد. اولين مراسم اهداي اين جايزه معتبر در سال 1929 انجام شد و هر سال ادامه يافت. اين جايزه در ابتدا فقط مخصوص فيلم هايي با زبان انگليسي بود اما از سال 1956، بخش فيلم هاي خارجي هم به آن اضافه شد.
«تايتانيک»، «گلا دياتور»، «سکوت بره ها»، «پدرخوانده»،  «ديوانه از قفس پريد»، «لورنس عربستان»، «بر باد رفته» و «کازابلا نکا» از فيلم هايي هستند که اين جايزه معتبر به آنها رسيده است.
ايران نيز در سال هاي اخير با فيلم هايي مانند «بادکنک سفيد»، «بچه هاي آسمان»، «رنگ خدا»، «زماني براي مستي اسب ها»، «باران»، «من ترانه پانزده سال دارم» و «ميم مثل مادر» دراسکار حاضر بوده که البته هيچ کدام از اين فيلم ها به عنوان بهترين فيلم خارجي اسکار انتخاب نشده است.
دهم مهر ماه امسال نيز آخرين مهلت اعلا م نام فيلم نماينده ايران براي شرکت در اسکار آينده است که به نظر مي رسد فيلم هايي مانند «به همين سادگي»، «اتوبوس شب»، «فرزند خاک» و «تنها دو بار زندگي مي کنيم» از شانس بيشتري براي معرفي به عنوان نماينده ايران جهت حضور در اين مسابقه معتبر سينمايي برخوردار باشند. اگر به شيوه انتخاب فيلم برگزيده براي حضور در اسکار در سال ها قبل نظري بيفکنيم، توجه به چند نکته ضروري مي نمايد. نخست آنکه اگر هيات انتخاب فيلم نماينده ايران به عنوان يک هيات انتخاب صنفي با حضور نمايندگاني از همه اصناف و تشکل هاي سينمايي دولتي و غيردولتي باشد، آنگاه مي توان گفت که فيلم برگزيده اين امکان را خواهد داشت که از همه امکانات رسمي و غيررسمي تبليغ استفاده کند و بتواند اکران بين المللي هم داشته باشد که به زعم بسياري از کارشناسان، آنچه مي تواند فيلم هاي ايراني را به سينماي دنيا معرفي کند، امکان اکران جهاني اين فيلم هاست.
ديگر آنکه فيلم برگزيده بايد واجد هر دو شرط مهم «وجه هنري» و «مخاطب حداکثري» باشد تا بتوان به توفيق آن اميدوار بود. اگر به فيلم هاي معرفي شده در سال هاي قبل نظري بيندازيم، ناگفته پيداست که بيشتر آنها واجد همزمان هر دو شرط نبوده اند، نکته اي که امسال مي تواند در کار هيات انتخاب لحاظ شود.
خلاصه آنکه فيلم برگزيده ايران براي حضور در بخش فيلم هاي غيرانگليسي زبان اسکار، بايد در درجه اول مورد قبول خودمان باشد تا اميدوار بماند که در داوري کم حرف و حديث کارشناسان جهاني سينما، مورد توجه قرار بگيرد و مورد اقبال و قبول ديگران هم بشود. با همه اين بحث ها چنين بر مي آيد که فيلم کم نظير «به همين سادگي» از سيدرضا ميرکريمي بيش از ساير فيلم هايي که از آنها نام برده شد، مي تواند همه شرايط را در خود جمع داشته باشد و مهم تر از همه آنکه در عين حفظ فرهنگ اصيل ايران زمين، حرفي جهاني و انساني بزند و ما را به کسب افتخاري براي سينما اميدوار نگه دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:7  توسط حسن حائري  | 

به نظر مي رسد در طول يک سال، تنها 3 مناسبت جدي براي پرداختن به بحث «دفاع مقدس و شهيد و شهادت» داريم که يکي از آنها، سوم خرداد است: روز مقاومت، ايثار و پيروزي.

 فارغ از اين که برنامه ريزي براي همين موارد معدود هم بحث هاي اساسي و نقدهاي جدي دارد، حال که سوم خرداد را پشت سر گذاشته ایم، مناسب ديديم درباره «گسترش فرهنگ ايثار و شهادت» نکاتي را با هم مرور کنيم. اين در حالي است که احتمالا  از سوم خرداد تا هفته دفاع مقدس، هيچ مناسبتي براي يادآوري «فرهنگ ايثار و شهادت» به چشم نمي خورد و چون مناسبتي وجود ندارد، احتمالا  برنامه ريزي هم دچار خدشه مي شود!

يک بار ديگر صورت مساله را با هم مرور مي کنيم:در روزهایی که مثلا ايام سالگرد حماسه سوم خرداد است، رسانه ها به ويژه صدا و سيما از آن طرف بام مي افتد و مرتب سرود حماسي و فيلم حماسي تکراري پخش مي کند! حتي در دقائق قطع ارتباط مرکز جام جم با شبکه استاني اردبيل در لحظات پخش ديدار تيم ملي فوتبال و باشگاه سايپا، «ممد نبودي» پخش مي شود(!)، اتفاقي که در جمعه 3 خرداد 87 افتاد!
رسانه هاي مکتوب و الکترونيک هم در اين روزها نويد ايامي حماسي را مي دهند: «نمايشگاه آثار برگزيده جشنواره پوستر مقاومت»، «جلسات نمايشنامه خواني تئاتر مقاومت در تئاتر شهر»، «تجليل از خانواده هاي شهدا با حضور رييس جمهور»، «افتتاح مجموعه تخصصي دفاع مقدس در کتابخانه ملي»، «آغاز به کار کنگره سراسري ادبيات مقاومت»، «نخستين جشنواره سراسري فيلم کوتاه جم» و....
هيچ کس هم نمي پرسد که آن نمايشگاه آثار برگزيده پوستر چه تعداد مخاطب داشت، آن جلسات نمايشنامه خواني چه، آن تجليل از خانواده شهدا به چه نوع فرهنگ سازي منجر شد، آن مجموعه تخصصي دفاع مقدس چه امکاناتي دارد، از کنگره سراسري چه درآمد و از آن نخستين جشنواره سراسري چه خبر؟!!
گويي طوفاني از هياهو در حدود يک هفته مي آيد و مي رود و ظاهرا کوچک ترين تاثير ظاهري هم در متعادل تر کردن وضعيت فرهنگي ندارد. به تعبير علما «ثم ماذا؟»

بياييم يک بار براي هميشه کلاه مان را قاضي کنيم، فکرهامان را روي هم بگذاريم و ببينيم از اين «امکان عظيم» چه استفاده هايي مي توانيم ببريم يا به تعبير واضح تر چه کنيم تا «فرهنگ ايثار و شهادت» فارغ از مناسبت ها در جامعه جريان و سريان پيدا کند.

بدون شک اين مهم بايد از يک مديريت واحد و هماهنگ شروع شود، کاري که مي توان آن را در پيشاني فعاليت هاي «شوراي عالي انقلاب فرهنگي» ديد که ظاهرا خود اين شورا در پيشاني خود نمي بيند! آنگاه لازم است که تمام اطلاعات اعم از خاطرات، دست نوشته ها، عکس ها، فيلم ها و... جمع آوري شود تا در يک «اتاق فکر» و تحت  نظارت همان مديريت واحد و هماهنگ، «بازآفريني» و «دسته بندي» شود. بديهي است که در اين «اتاق فکر» توجه ويژه و اساسي به دو بحث «هنر » و «رسانه» خواهد بود تا آن اطلاعات در بهترين و تاثيرگذارترين حالت به مخاطب برسد.
پرواضح  است که در اين بين، ايده هاي همه صاحبان ايده به اين چرخه مهم کمک خواهد کرد. مي توان حدس زد که مديريت هماهنگ به اين نتيجه خواهد رسيد که مثلا  تئاتر خياباني بيش از ساير فرم هاي تئاتري مي تواند به اين مهم کمک کند يا استفاده از فيلم هاي بسيار کوتاه در حد چند ثانيه که بتوان آن را از طريق تلفن هاي همراه هم توزيع کرد، بهتر از سرمايه گذاري بر نخستين دوره يک جشنواره است که معلوم نيست سالهاي بعد هم ادامه پيدا کند يا نه. همچنين استفاده از کتاب هاي همراه جيبي البته با طراحي شيک و ترجيح دادن رمان بر ساير دست نوشته ها توصيه مي شود.
باز هم مي توان حدس زد که مديريت هماهنگ به توليد فيلم هاي بلند حرفه اي با موضوع قابل توجه و نو توجه خواهد كرد و خواهد گفت اين گونه توليدها نبايد با عجله و شتاب باشد، آن گونه که در فيلم سينمايي «روز سوم» ساخته محمدحسين لطيفي اتفاق افتاد وايده جالب فيلم به نوعي شهيد گشت.
همچنين يکي ديگر از شاه کليدهاي اين فرهنگ سازي، «آموزش» خواهد بود که شايد به ايجاد «زنگ دفاع مقدس» در مدارس منجر  شود، زنگي که البته نبايد بسان زنگ انشا يا امثال زنگ انشا شود، بلکه کلاسي خلاق و پويا با حضور مربيان آموزش ديده خواهد شد که سرآغاز يک تحول بزرگ است.
فراموش نکنيم که «گسترش فرهنگ ايثار و شهادت» يک وظيفه ملي و همگاني است و بايد همه در آن احساس مسووليت کنيم. چنين باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:17  توسط حسن حائري  | 

المپيک، ظاهري ورزشي ولي باطني فرهنگي و حتي هنري دارد، حتي بنيانگذار المپيک هم به اين نکته مهم و اساسي توجه داشت و لذا سالهاست در مراسم افتتاحيه المپيک، هم ورزشکاران و هم داوران و دست اندرکاران اجرايي سوگند ياد مي کنند که مدال المپيک اگرچه ارزشمند است اما به اين معنا نيست که از مسائل اخلاقي و انساني بگذريم و بخواهيم به هر شکل ممکن به مدال دست يابيم.
فرهنگ رفتاري ما ايرانيان از ديرباز به عنوان يک شاخص مهم براي توسعه نيافتگي کشور عزيزمان مطرح بوده و هست و  استادان برجسته علمي و دانشگاهي به اين نکته مهم و اساسي توجه داشته و دارند. گوشه اي از اين فرهنگ رفتاري اين روزها در المپيک بيست و نهم هم در بين ورزشکاران و ديگر افراد اعزامي به المپيک و هم در بين آنان که در داخل کشور درباره اين مقوله مي نويسند و مي گويند ديده مي شود و متاسفانه بايد بگوييم تا رسيدن به يک رفتار حرفه اي و نگاه منطقي فاصله داريم.
المپيک بيست و نهم براي ما ايراني ها با ظاهري شيک از رژه ورزشکاران ما آغاز شد که به زعم برخي، لباس کاروان ورزشي ما زيبا بود و مهمتر از همه آنکه، پرچم مقدس کشورمان به هما حسيني سپرده شد که به نوعي نشان دهنده فرهنگ زنان جامعه  اسلامي ما بود. تا اينجا همه چيز خوب پيش رفت اما حاشيه ها از آنجا بود که آغاز شد. يکي از اين مسائل، «مدال نگرفتن» ورزشکاران ما بود که اشاره کردن به آن به هر شکل ممکن از جانب بسياري از نويسندگان و گويندگان و مجريان، نوعي حس خودباختگي القا مي کرد. گويي فراموش کرده بوديم که ما «کاروان ورزشي» اعزام کرده ايم نه ورزشکار انفرادي، گويي فراموش کرده بوديم که انتقادهاي نابجا و کوبيدن هاي غيرحرفه اي مي تواند در روحيه ساير اعضاي کاروان ورزشي اثر بگذارد.
گويي فراموش کرده بوديم که زمان مناسب براي بررسي عملکرد اعضاي کاروان، پس از پايان مسابقات است نه در زمان انجام مسابقات، حتي جواد خياباني در مقام مجري برنامه ،كه اين روزها حسابي غير قابل تحمل شده است، به خود اجازه داد تا 3 خطاي انجام گرفته ازسوي پرتابگر وزنه ايراني را اين گونه بکوبد که «اگر من هم اعزام مي شدم مي توانستم با 3 خطا حذف شوم!» شک نکنيم که اين جمله بيشتر توهين است تا نقد. اين ها همه تا روزي بود که مدال نگرفته بوديم اما روزي که مدال گرفتيم، مصيبت ديگري آغاز شد و حتي تيتر برخي روزنامه ها اين شد که «هورا، بالا خره مدال گرفتيم» و اين بار مدال ارزشمند سيدمراد محمدي را کم ارزش جلوه داديم در حالي که فراموش کرده بوديم که المپيک، فرهنگ خاص خود را دارد و سطح آن حتي با مسابقات جهاني هر رشته ورزشي هم قابل مقايسه نيست و البته خيلي چيزهاي ديگر را هم فراموش کرديم. فراموش کرديم که در حين انجام مسابقات نبايد دنبال مقصر گشت. تيم عريض و طويل صداوسيما فراموش کرده بود که گزارش هاي جامعي از مسابقات بفرستد، حتي اطلا ع رساني اوليه درباره ساعت مسابقه ورزشکاران ايراني در گزارش هاي گزارشگر شبکه خبر که خود را بين المللي مي داند، فراموش مي شد!
گزارش هاي حاشيه اي تصويري باز هم همان گزارش هاي تکراري از مرکز خبري المپيک بود، گويي هيچ حاشيه ديگري وجود ندارد و هيچ اتفاق جالب ديگري در چين نمي افتد! حتي رئيس سازمان تربيت بدني کشورمان هم فراموش کرد که ترک سالن پس از باخت کشتي گير ايراني يک حرکت غيرفرهنگي است در حالي که بايد ايستاد و به احترام کشتي گير برنده کف زد، به کشتي گير خودمان هم خدا قوت گفت و سپس سالن را ترک کرد. اين فرهنگ المپيک است. حتي رئيس فدراسيون کشتي فراموش کرد که نبايد در وسط مسابقات به دنبال مقصر باخت حميد سوريان باشد! سرپرست کاروان ورزشي ما هم احتمالا  فراموش کرد که اشاره کردن به معضل «روحي - رواني» براي توجيه باخت ورزشکاران ما، يک نکته کليشه اي و تکراري شده است، نکته اي که با همراهي يک روانشناس حرفه اي قابل حل است ولي هنوز مشخص نيست که چرا اصرار داريم از روانشناس در تيم هاي ورزشي خود استفاده نکنيم؟! از طرفي رئيس فدراسيون کشتي مي گويد ما از کشتي گيران خواستيم که هر کدامشان مي خواهند کارشناس و مشاور روانشناس بگيرند و از طرف ديگر ورزشکاران از اين کار امتناع مي کنند!
اصولا  خود ورزشکار بايد کارشناس مشاور روانشناس بياورد يا اين که اين مساله وظيفه مديران کاروان ورزشي ماست؟! جالب آن است که هنوز هم بعد از 29 المپيک، بحث هاي ما همان بحث هاي تکراري و کليشه اي است که سال هاست براي ورزش حرفه اي دنيا حل شده است اما فرهنگ رفتاري ايراني ظاهرا با علم روانشناسي هنوز مشکل دارد و احتمالا  خواهد داشت!
نکته ديگر عملکرد رفتاري خود ورزشکاران است. حميد سوريان بعد از باخت اين گونه عنوان مي کند که آماده نبوده است، تمريناتش خوب نبوده و عجيب تر از همه اين که مصدوم بوده است.
اگر بپذيريم که کادر فني متوجه اين مشکلا ت نشده آيا ورزشکار حرفه اي ما بايد اين مسائل را کتمان کند؟! برد و باخت دو روي سکه ورزش اند و هيچ کس از باخت ورزشکاران ما ناراحت نشده است چرا که سرمايه گذاري ما در ورزش آن قدر نبوده که مثل چين، آمريکا يا انگلستان مدال بگيريم اما با اين نوع حرف زدن ها، رفتارها و بحث ها که همگي مشکلا تي فرهنگي اند نمي توان به راحتي کنار آمد.
تکواندو که سال هاست در آسيا و جهان براي ايران افتخار ميآفريند، امسال گرفتار بحث هاي حاشيه اي در انتخاب ملي پوشان المپيکي مي شود و شايد همين باعث مي شود که رضا نادريان در نخستين ديدارش ببازد، جالب تر، رفتار اين ورزشکار ماست که در زمان استراحت مسابقه خود، به جاي آن که روي صندلي مخصوص خود بنشيند، روي پله هاي سالن مي نشيند تا جايي که سرداور مسابقه به سراغ او ميآيد و از او مي خواهد روي صندليش جلوس کند! مشکل اساسي ما همين رفتارهاست که به چارچوب هاي اوليه اي پايبند نيستيم، با روانشناسي مشکل داريم، تقصيرها را به گردن ديگران مي اندازيم و در يک کلا م، فرهنگ المپيک را نشناخته ايم: از ماست که بر ماست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:4  توسط حسن حائري  | 

نام کمال تبريزي با فيلم هاي درخشاني مانند «گاهي به آسمان نگاه کن»، «مارمولک» و «ليلي با من است» گره خورده است، سه فيلمي که قطعا در بين توليدات برتر پس از انقلاب جايگاه خاصي دارند. اگر چه «گاهي به آسمان نگاه کن» در زمان اکران زياد نفروخت، «مارمولک» وداعي تلخ با اکران عمومي داشت و «ليلي با من است» هم خيلي دير فهميده شد، اما هر سه فيلم با رگه هايي از طنز در پيدا و پنهان خود، هر منتقدي را مجاب مي کند که نام  کمال تبريزي را به عنوان بهترين کارگردان سينماي کمدي 30 سال اخير سينماي ايران انتخاب کند، انتخابي که به شايستگي اتفاق افتاد و راي نگارنده نيز چنين بود، اما چه مي شود که همين کارگردان خوش فکر و قابل احترام سينماي ايران، فيلمي را مي سازد که در يک کلام، گنگ و مبهم است و هدف از ساخت فيلم  هم مشخص نيست. فيلم مثلا  مي خواهد به بن بست رسيدن يک زوج جوان در زندگي خانوادگي را نشان دهد اما داستان آنقدر مغشوش و  سردرگم است که برخي مخاطبان را مجاب مي کند در حين ديدن فيلم چرت بزنند!

 شايد بگوييد فيلم که خوب مي فروشد اما بايد گفت هر فيلمي که خوب مي فروشد، لزوما فيلم خوبي نيست. به اعتقاد نگارنده، حوزه هنري اين نکته را به درستي متوجه شد و از ساخت فيلم انصراف داد، اگر چه فيلم ساخته شد اما اقدام حوزه هنري مي توانست کمال تبريزي را بر آن دارد تا در فيلمنامه فيلم به عنوان پاشنه آشيل کار، بازنگري کند اما اين کار انجام نشد و حاصل، قصه نامشخصي است که روابط بين پرسوناژها هم درآن در نيامده است و حتي داستان گره گشايي هم ندارد! اگر خواننده اين نوشتار از خود مي پرسد پس چرا فيلم خوب مي فروشد، بدون ترديد حضور «مهران مديري» در مقام بازيگر و مهم تر از آن عنوان جذب کننده فيلم يعني «هميشه پاي يک زن در ميان است»، دو عامل مهم فروش فيلم هستند، دو عاملي که به درستي از آنها در تيزرهاي ساخته شده  از فيلم هم مورد توجه قرار گرفته اند تا فروش را تضمين کنند، اما مطمئن هستيم که اين فيلم، اثري ماندگار در کارنامه کمال تبريزي محسوب نمي شود و از يادها خواهد رفت در حالي که 3 فيلمي که در ابتداي نوشتار به آنها اشاره شد، هميشه زنده خواهند ماند و مي توانند نظر همزمان مخاطب عام وخاص را جذب کند تا جائي که مثلا  تلويزيون براي بار بيست و چندم، «ليلي با من است» را پخش مي کند و مطمئن است و مطمئنيم که باز هم مخاطب را بر پاي گيرنده ها نگه مي دارد.
«هميشه پاي يک زن در ميان است» مي توانست يک فيلم معمولي براي يک کارگردان جوان فيلم اولي باشد اما براي کمال تبريزي تجربه اي ناموفق است و به زعم نگارنده ضعيف ترين اثر در کارنامه اوست. بهتر است در اين جا به نقل قولي از کمال تبريزي اشاره کنيم که مي گويد منتقدان بر اين باورند که فيلم، قصه مشخصي ندارد، گنگ است و گره گشايي واضحي هم ندارد اما بايد گفت تماشاگر عادي مقيد به اين اشل ها نيست و فيلم مي بيند تا لذت ببرد. شنيدن اين جملات از کمال تبريزي بعيد است، اگرچه تماشاگر عادي فيلم را مي بيند تا لذت ببرد ولي اين به معناي شکستن اصول فيلمنامه نويسي نيست و هر طرح نويني، لزوما سقف فلک را نمي شکافد و جلوه نمي کند بلکه گاهي در نازل کردن سطح سليقه مخاطب هم موثر است که متاسفانه سينماي کمدي امروز ما گرفتار اين مصيبت است. کمال تبريزي با آن پيشينه درخشان، يک فيلمساز تجربي نيست که بگوييم خواسته اين نوع داستان گويي مبهم و ناآشنا را تجربه کند. جالب آن است که حبيب رضايي در مقام بازيگر و بازيگردان فيلم هم به اين نکته اذعان کرده است که «هميشه پاي يک زن در ميان است» به طور کامل با ايده آل من نوعي منطبق نيست.
خلاصه آن که تکليف «هميشه پاي يک زن در ميان است» با خودش هم مشخص نيست و معلوم نيست چرا يک داستان مشخص، گرفتار سردرگمي هاي عجيب و غريب و خوشمزگي هاي بي مزه مي شود، البته اين به آن معنا نيست که فيلم هيچ صحنه جالبي ندارد، به هر حال آنچه در اين نوشتار مورد توجه است، کليت فيلم است و بيان اين نکته که «هميشه پاي يک زن در ميان است» در حد و اندازه کمال تبريزي نيست و تهيه کننده محترم به درستي با نام فيلم، حس تحريک پذيري بانوان ايران زمين را براي مجاب کردن خانواده به ديدن دسته جمعي فيلم برمي انگيزاند و همين، فروش فيلم را تضمين مي کند ولي مطمئنا هر فيلمي که خوب مي فروشد، لزوما فيلم خوبي نيست و مهم تر از همه لزوما ماندگار نيست.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط حسن حائري  | 

 ماه رمضان امسال هم مانند سال هاي گذشته در شبکه هاي يک، دو، سه و پنج سيما سريال هاي مختلفي در برابر ديدگان مخاطبان قرار مي گيرد.


شبکه پنج سيما، «مامور بدرقه» به کارگرداني سعيد سلطاني را آماده مي کند که با بازيگري سيدجواد رضويان و سيروس گرجستاني، داستاني طنز را تدارک ديده است: «يک مامور نيروي انتظامي در آستانه بازنشستگي خود، بايد مجرمي را تحويل دهد اما مجرم فرار مي کند و ...».
اگر چه سريال سال گذشته شبکه پنج سيما با اقبال عمومي مواجه نشد، اما شايد اين سريال کمدي بتواند با تهيه کنندگي اسماعيل عفيفه که سريال موفق ميوه ممنوعه را درکارنامه خود دارد، مخاطبان سريال هاي مناسبتي رمضان را با شبکه پنج سيما آشتي دهد و رتبه اول يا دوم سريال ها را از نگاه مخاطبان کسب کند.


اما شبکه سه سيما با حضور درخشان «رضا عطاران» باز هم مي کوشد در صدر قرار بگيرد. «بزنگاه» که هفت قسمت آن توسط محمد رضا آريان هم نوشته شد، اما با پيش آمدن اختلا فاتي، سروش صحت را به عنوان نويسنده فيلمنامه جديد خود شناخته که قرار است در آن بر اثر فوت پدر خانواده، اعضاي آن خانواده بر سر ارث و ميراث دچار نزاع و درگيري شوند.
ناگفته پيداست که در اين سريال هم مانند بسياري از سريال هاي رضا عطاران، ايرج محمدي و مهران مهام در مقام تهيه کننده حاضر هستند. در «بزنگاه» حميد لولا يي و علي صادقي نويد يک سريال شاداب را مي دهند و عجيب تر از هر چيز در آن، عدم حضور مريم اميرجلا لي تلقي مي شود که به جاي او و پس از مدت ها، مرجانه گلچين حضور دارد.
اگر بحث تغيير نويسنده فيلمنامه سريال جدي نباشد، رتبه اول يا دوم نظرسنجي مخاطبان را مي توان از همين حالا  براي «بزنگاه» کنار گذاشت.


شبکه دو سيما هم با حضور عبدالحسين برزيده در مقام کارگردان، سريال «مثل هيچ کس» را پيش رو دارد. فيلمنامه اي از علي اکبر محلوجيان با سابقه نوشتن آثار قابل توجهي مانند «زير تيغ» و «پدرسالا ر» ما را بر آن مي دارد تا به انتظار ديدن آن بنشينيم: پدر خانواده اي فوت مي کند و بار زندگي بر روي برادر بزرگتر خانواده که همگي او را «داداشي» خطاب مي کنند، مي افتد و...
حضور حسين ياري، پروانه معصومي و مهران رجبي در «مثل هيچ کس» قطعي است و محمدعلي اسلا مي به عنوان تهيه کننده در اين سريال حاضر خواهد بود. براي «مثل هيچ کس» مي توان از حالا  و با يک پيش بيني، رتبه سوم از بين 4 سريال ماه رمضان را کنار گذاشت.

 
اما شبکه يک سيما سريال ديگري از سيروس مقدم را با نام «برزخ» در دست تهيه دارد. از نام اين سريال و عوامل تهيه و مشاوره سريال برمي آيد که «برزخ» در ادامه توليد آثاري مانند «کمکم کن»، «او يک فرشته بود» و «اغما» خواهد بود و تنها مي توان اميدوار بود که مانند آن سريال ها، پر از اشکال و تحريف واقعيت هاي ديني نباشد. قرار است که در اين سريال، يک خانم وکيل اهل مذهب و دين خواب عجيبي مي بيند و براي تعبير خواب خود، نزد استادش در قم برود. پس از تعبير متوجه مي شويم که اين خانم - با بازي افسانه بايگان - بخشي از برزخ را در خواب ديده است و... .
فيلمنامه «برزخ» را عليرضا افخمي نوشته و «مسعود رسام» تهيه کنندگي آن را به عهده دارد و فرامرز قريبيان هم از بازيگران است.
اما در پايان به چند نکته مي توان اشاره کرد، يکي اينکه نگارنده اميدوار است با توجه به آنکه سريال هاي مناسبتي ماه رمضان امسال، زودتر از موعد مقرر کليد خورده است، شتابزدگي و عجله را در کار شاهد نباشد و همين امر بر کيفيت آثار بيفزايد. ديگر آنکه پيشنهاد مي شود شبکه چهار سيما به عنوان شبکه فرهيختگان، براي سال آينده برنامه ريزي ساخت سريال هاي مناسبتي را در دستور کار خود قرار دهد تا ان شا ءالله بتواند به عنوان الگو براي ساير شبکه ها مطرح شود.
به هر حال هر نوع اظهار نظر ديگر را به بعد از ماه مبارک رمضان وا مي گذاريم و با اينکه به نظر نمي رسد تصميم مسوولان سيما مبني بر تغيير ساعت پخش سريال هاي ماه رمضان، تغييري در وضعيت مخاطبان ايجاد کند، اما اميدواريم مضمون سريال ها آنگونه باشد که غيرمستقيم بتواند آموزه هاي مذهبي اصيل را متناسب با زمان پخش سريال براي بينندگان تداعي کند، امري که در سال هاي گذشته بيش از آنکه در سريال هاي ماورايي و با حضور انبوه مثلا مشاوران مذهبي ديده شده باشد، در سريال هاي طنز ماه رمضان ديده شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:0  توسط حسن حائري  |